برای مادرانی که در سوگ فرزند خود هستند

17

به گزارش طبيب من به نقل از ايران، در طول روز چند بار به مرگ فکر می‌کنی! اصلا به اینکه عزیزت را، همانی را که سرمایه زندگی‌ات می‌پنداری در ناباورانه‌ترین لحظه از دست بدهی! فکر کرده‌ای، با رفتن‌اش چه بر سرت می‌آید و چگونه با آن مواجه می‌شوی؟ اعضای بنیاد نیکوکاری شروین روبن‌زاده خود را برای فراق عزیزانشان آماده نکرده بودند. آن‌ها باورشان نمی‌شد تمام دلخوشیشان در زندگی در لحظه‌ای که خوابش را هم نمی‌دیدند، به سفر ابدی برود و زیر تلی از خاک مدفون شود؛ اما این اتفاق افتاد و برای آنکه رسالت انسانیشان را ایفا کنند، پای ثابت این خانه شدند.
بعد از ظهر یک روز گرم تابستان در جمع کسانی حاضر شدم که داغ فراق را با ذره ذره جانشان لمس کرده‌اند و گرچه خوب می‌دانند مرگ مقدر است و قاطع، اما ایمان پیدا کرده‌اند که زندگی قوی‌تر است. این خانه برمبنای سوگ سرپا شده است، اما در آن از سوگ خبری نیست. هر چه هست، زندگی است. رو به روی بانویی نشستم که تمام دار و ندار و دلخوشی‌اش، یک پسر بود و همین یک پسر را نیز اجل از دستش ربود. در آن لحظات جز رسیدن به انتهای جاده زندگی به چیزی فکر نمی‌کرد، اما بازی تقدیر مسیر تازه‌ای را پیش رویش گذاشت.

درمان سینوزیت در کلینیک آرامش

شهره کهن حرف‌هایش را با اتفاق تلخی که در سال ۱۳۸۲ برایش رخ داد، آغاز کرد: «شروین در بیست و پنجمین روز از بهمن‌‌ همان سالی که فاجعه بم رخ داد، در اثر تصادف، درگذشت. آن هنگام در کشور ما مرکزی که با آموزش و مشاوره، کاری کند تا افراد با ضایعه فقدان عزیزشان راحت‌تر کنار بیایند، وجود نداشت. فرزند ۱۹ ساله من رفته بود و شبیه به مرده متحرکی شده بودم که هیچ انگیزه‌ای برای زندگی نداشت.»
او که ششمین دهه عمرش را سپری می‌کند با توصیف آن روز‌ها ادامه داد: جسم عزیز سفر کرده‌ام را دیگر نداشتم اما نشانه‌هایی از او می‌گرفتم که قلبم را آرام می‌کرد و بی‌درنگ می‌خواستم آن احساس را با افرادی شبیه به خودم قسمت کنم به همین خاطر در سال ۱۳۸۴ این بنیاد پا گرفت تا افرادی که در کمال بی‌خبری، محکوم به خداحافظی همیشگی با جسم عزیزانشان می‌شوند بپذیرند که زندگی همچنان جریان دارد.

در جست‌و‌جوی معنا
حالا در این خانه کسانی حضور دارند که در روز نخست ورودشان به اینجا، با اقیانوسی از ماتم پله‌های این خانه را بالا رفتند و خود را مرده‌هایی محکوم به زندگی می‌دانستند، اما اکنون همه چیز رنگ تغییر به خود گرفته است. آن‌ها با تک تک سلول‌های خود آموخته‌اند با افکارشان است که زندگی خواهند کرد. آن‌ها در این خانه دور هم جمع شده‌اند برای هر کسی که خود را در ایستگاه انتهایی زندگی می‌بیند، پنجره‌ای به سوی زندگی باشند. واقعیت این ماجرا در یکی از کلاس‌ها برایم محرز شد. نخستین سالگرد سفر بی‌بازگشت «تارا» دختر پیانیست، زیبا رو و سرزنده در آنجا برگزار شده بود. وجه اشتراک مادر این دختر با اعضای کلاس، رد دردی است که بر جانشان سنگینی می‌کند اما خوب فهمیده‌اند زندگی در جریان است و نمی‌توانند منکر آن شوند.
افسانه، مادر تارا می‌گوید: «تارا کار‌شناس ارشد حسابداری بود و با آنکه ۲۷ سال داشت در میان پیر و جوان فامیل، دختری دوست داشتنی بود. درست یک سال قبل در چنین روزی از خواب بیدار شده بود که به محل کارش برود، اما به دلیل یک سر درد موذی حتی نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. بسرعت آمبولانس خبر کردیم و او را به یک مرکز درمانی رساندیم. پرشکان تشخیص آنوریسم مغزی (رگ‏برآمدگی) دادند، انجام عمل جراحی فایده‌ای نداشت و «تارا» دچار مرگ مغزی شد. از آنجا که بار‌ها گفته بود دوست دارد درصورت تصمیم سرنوشت، هدیه‌ای از جنس هدایای مرحوم عسل بدیعی به نیازمندان تقدیم کند، ۸ عضو حیاتی و ۳۰ عضو غیر حیاتی‌اش به منتظران زندگی اهدا شد تا ما قدرت حضور تارایم را در وجود تعداد زیادی از همنوعانش پیدا کنیم.
«هما» یکی دیگر از این مادران است. بانویی که ۴ سال قبل دختر ۱۲ ساله‌اش در راه بازگشت از یک دورهمی دوستانه در سانحه دلخراش تصادف و جلوی چشمان خود او به سفری بی‌بازگشت رفت. به هیچ عنوان نمی‌تواست نبود جگر گوشه‌اش را طاقت بیاورد و-به گفته خودش- دیگر دلیلی برای زنده بودن نمی‌دید؛ اما همسرش که او را مسبب این اتفاق می‌دانست، در آن موقعیت پر التهاب هما را ترک کرد و او را با یک فرزند کوچک تنها گذاشت. به قول خودش آن روز‌ها خود را در یک بن‌بست تاریک احساس می‌کرد که توان دور شدن از آن را نداشت، اما حالا از رنگ‌هایی که برای لباس‌هایش انتخاب کرده و از جمله‌هایی که به زبان می‌آورد تا تازه وارد جمع را آرام کند، پیداست که نگاهش به زندگی رنگ تازه‌ای به خود گرفته است. او که خیلی زود‌تر از آنچه تصورش را داشت، با زندگی آشتی کرده است، می‌گوید: قرار گرفتن در جمع کسانی که هر کدامشان به‌دلیلی عزیزی را از دست داده‌اند، تأثیر زیادی در بهبود روحیه‌ام داشته است.

دلیل زندگی
نمونه‌های زیادی از این افراد در طول هفته گرد هم جمع می‌شوند تا برای افرادی که به تازگی با واقعیت مرگ رو به رو شده‌اند، دلیلی برای ادامه زندگی باشند. ازآن جمله خانم عظیمی است که ۱۶ سال پیش دخترش که پزشک بود را از دست داد و یک سال و دو ماه قبل نیز کالبد دختر دیگرش را -که او هم پزشک بود- به زیر خروار‌ها خاک سپرد.
او که از سکینه‌ای مثال زدنی برخوردار است و شعر روی سنگ قبر دختر‌ها (که خودش آن را پلاک خانه‌هایشان می‌داند) را هم خودش سروده است، اعتقاد دارد: معمولاً کسانی که عزیز سفر کرده‌ای دارند به دنبال چرایی این ماجرا می‌گردند تا به نوعی از واقعیت اصلی فرار کنند، در حالی که اگر این موضوع را بدرستی بپذیرند، راحت‌تر درکش می‌کنند. درست مانند خودم که با رفتن نخستین دخترم زندگی را تمام شده می‌دیدم اما تا به خودم بیایم و ببینم زندگی ادامه دارد، ۱۶ سال از آن زمان گذشته و تقدیرم به زنده ماندن بود تا شاهد رفتن همیشگی دومین دخترم هم باشم و با هر اتفاقی که در زندگی می‌افتد بیاموزم هنوز می‌خواهم زنده بمانم شاید به این خاطر که به همدرد‌هایم یادآوری کنم زندگی با همه تلخی‌ها، شیرینی‌های خودش را نیز دارد.
خانم کشاورز که در فاصله ۸ ماه و ۲۰ روز ابتدا دخترش و سپس پسر جوانش را بدرقه سفر آسمانیشان کرد، با وجود آنکه به بهترین شکل ممکن با تقدیر مواجه شده و رفتار سنجیده‌اش بر این موضوع صحه می‌گذارد، رشته کلام را به دست گرفت و ادامه داد: در جای جای خانه عکس‌های علیرضا و انسیه را گذاشته‌ام تا هر روز بر اساس احوالی که دارم با آن‌ها صحبت کنم. روزی که خبر پرواز آسمانی مریم میرزاخانی – ملکه ریاضی دنیا را شنیدم، بغضی عمیق که از آن بی‌خبر بودم ترکید و هوار گریه‌هایم را به عکس‌های علیرضا نشانه گرفتم. با صدای بلند گفتم: «می‌بینی مادر؟! این بیماری تنها تو را گرفتار نکرده بود و مریم هم با وجود آن همه تکاپو و فعالیت ذهنی مغلوبش شد.
شاید خودم هم از آن بغض بی‌اراده تعجب کردم، اما قرار نبود مدت زیادی من را به خودش مشغول کند، برای همین به خودم آمدم و بابت واکنشی که به مرگ مریم عزیز نشان داده بودم به خودم حق دادم، ولی در تقدیر من بعد از رفتن بی‌بازگشت دو فرزندم «زندگی کردن» است و نمی‌توانم بر این تقدیر چیره شوم.»
مادر شیرین هم به نوعی دیگر زجر فراغ دختر جوانش را تحمل می‌کند. او که ۱۷ روز مانده به مراسم عروسی تنها دخترش در حالی که تمام جهیزیه او چیده و مقدمات عروسی‌اش فراهم شده بود، به دلیل عارضه مننژیت برای همیشه داغدار دختر ماهرویش شده است با بغضی در گلو گفت: من ۴۸ سال زندگی کردم و از آن به بعد قلبم مرده و جسمم به زندگی ادامه می‌دهد تا تنها فرزندی را که برایم باقی مانده به آینده‌ای روشن امیدوار سازم. روز‌ها، ماه‌ها و حتی سال‌های اول برایم به کندی گذشت ولی با کمک این مرکز به یقین رسیده‌ام که زندگی ادامه دارد و نه تنها مشکلات تمامی ندارند که فقط تغییر شکل خواهند داد و باید از پسشان برآییم.

ورود ممنوع افکار پریشان
خانم دکتر جلالی که خود درد فراغ عزیزانش را لمس کرده است، احساس گناه را یکی از ده‌ها مواردی می‌داند که افراد پس از مرگ عزیزانشان بواسطه آن‌ها موضوع اصلی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند.
وی معتقد است: ذهن افراد به فراخور میزان ارتباطی که با عزیزانشان دارند، برای آنکه اضطراب رو به رو شدن با واقعیت مرگ را تحمل نکند، انواع ترفند‌ها را می‌چیند تا باوجود عذاب آور بودن، قابل تحمل‌تر از واقعیت اصلی باشند، این در حالی است که باید پذیرفت این غم فراموش شدنی نیست، اما می‌توان به‌عنوان یک غم بهنجار با آن برخورد کرد.

درمان سینوزیت در کلینیک آرامش

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.